در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم
| ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن | یا ز دیوان قضا خط امانى به من آر |
عجب عمرا تموم شد چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
حالا روزگار پاییز و بهار میگذره خبر نداریم
جز سپیدیه موی تیره مون انگار که سحر نداریم
من شکسته تو شکسته از گذشته عمری خسته...
انگاری جای پای روزگاره که رو گونه هات نشسته بودند ولی اون نگاه مست و خندونت هیچوقت فراموشم نمیشه... به رسم اینکه گریه پشت سرت شگون نداشت اشکی نریختم ولی یادمه که پشت چهره خندونت این سیل اشک بود که بالش و گونه های نازتو خیس کرده بود بابایی...
امروز اومدم بگم روزت قشنگ دلت شاد...
پ.ن:
اینجا حرفای نگفته مو به بهترین رفیق زندگی م میگم تا فراموش کنم غم دلتنگی شو
نظرات ()