بارانی ام خیسم مکن از درد لبریزم مکن

دل نوشته های خیس من

تقدیم به کسی که مارو باور نداره ...!

"ای آرزوی گمشده‌ی من، مهمان کیستی؟ تو درد منی، بگو که درمان کیستی؟! من عاشق خدایم عشق دلم خدایی‌ست" بگو ...!

ازین بیگانگی‌ها، من پریشانم

شب تا سحر، سر در گریبانم

چرا با آن همه امید زنده در دل

ازینجا آمدن، کمی ماندن پشیمانم

بیاور اندکی عشق و هوایم را بگیر

که عمری بی‌هوا، در خیال روز بارانم

إِلَهِی لَوْ أَرَدْتَ هَوَانِی لَمْ تَهْدِنِی وَ لَوْ أَرَدْتَ فَضِیحَتِی لَمْ تُعَافِنِی

خداوندا! اگر می‏خواستی خوارم کنی، هدایتم نمی‏کردی. و اگر می‏خواستی رسوایم سازی، از عقوبت دنیا معافم نمی‏کردی.

خدایا! عمرم را در رنج غفلت از تو تباه ساختم،جوانی‏ام را در سرمستی دوری از تو هدر دادم،خداوندا! آن روزها که به کرم تو مغرور شدم و راه خشم تو را سپردم، از خواب غفلت‏بیدار نگشتم.

مرا قلبی بخش که شوق و عشق، به تو نزدیکش سازد، و زبانی عطا کن که صداقت و راستی‏اش به درگاهت‏بالا رودو نگاهی بخش، که حقیقتش، زمینه‏ساز قرب به تو گردد!

خدایا! آنکه به تو معروف گردد، ناشناخته نیست،آنکه به تو پناه آورد، خوار و درمانده نیست،و آنکه تو، به او روی عنایت آوری برده دیگری نیست!

خدایا! مرا به فروغ نشاط‌بخش عزت خود بپیوند تا تنها شناسای تو باشم و از غیر تو روی برتابم و تنها از تو ترسم و بیم تو داشته باشم.

"فراز‌هایی از مناجات شعبانیه"

از آمدن و رفتن ما سودی کو

وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سروپای نازنینان جهان

می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو

جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم، خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم ، عالم پر است از تو ، غایب منم ز‌غفلت ،غایب منم ز غفلت، تو حاضری ولیکن من آن نظر ندارم ، من آن نظر ندارم....

مسافرم،... همه مسافریم... اما من به غربت خواهم رفت، غریبه بودم... چون غریبی کردم... میخوام برم شاید این چند روز باقی مونده‌رو بتونم جبران کنم، شاید از غربت در بیام... شاید بتونم... اون ثانیه هایی رو که به غفلت هدر دادم... تباه ساختم...مغرور شدم... بگذریم شاید آب و هوای بارونی آسمون بتونه کمکم کنه... آسمونی که آبی بود ولی من ابریش کردم ... میرم شاید صاف بشه... میرم شاید بتونم مرهم دردی بشم... و این آخرین برگ خبر نامه بارانی و سرد منه امیدوارم کانون دلتون گرم باشه... اگه حرفی زدم اگه کاری کردم کسی رنجید ... به بزرگی و وسعت دل دریایی خودش، دل کوچیک منو ببخشه...

مثل دل سادگی تو واسه خودم، برا تو ساده نوشتم....
از تنگی دل و روزگار خستم نوشتم، جز سادگی حرفامو ننوشتم.... تموم قصه‌های پر غصه، توی شعرام موج میزنه
آسمون و بارون و با گفتن این حرفا کلافه کردم، آخه من سادگی مشقامو توی این دفتر نوشتم... بعضی وقتا ساده بودن خوب نیست، میخوام برم تو همون دفتر قدیمی خودم به تنها کسم حرفامو بزنم...بعد که فراموش کردم غصه هارو  آتیش بزنم... مث قبل... شاید خیلی اشتباه کردم... شایدم نه...

 

پروردگارا از مرام و معرفت چیزی ندارم، تنها دارایی و امیدم تویی و کمی هم خنده‌... که اگر بابت رنجیدن خاطر روزگار هم شده... تکه ای از آن را باقی بگذار برای فرداهایمان... به اندازه یک نگاه... به اندازه یک لبخند.... تا به یاد داشته باشم، که روزی  اگر نفهمیدم  کسی را...ولی بی ریا برای روزگار هم گریستم... آنقدر که...:

بارانی ام خیسم مکن لبریز از دردم مکن

خدا پشت و پناه دل تنگتون

برای همیشه

پی نوشت آخر:

چرا برای زنده بودن و زندگی کردن
دست به هر کاری میزنیم

اما لحظه ای برای مرگ آماده نمیشویم
چرا مرگ را باور نداریم

این بار صدایت میکنم
بدانی تو را هم دوست دارم

خداحافظ و پشتیبان همه‌ی همراهان صمیمی

 

   + نوروز ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
    امضا نمی کنی؟ ()

وقتی دلتنگ میشم

آهای ...آوازه خون دیگه نخون که عاشقت منم، ... رفیق گریه هات، همدم تنهایی‌هات منم، هق هق اون صدات، بغض گلوت، خیس نگات، ابر دلت، سنگ صبورت منم...

خونه رو نمیشه خرید باید ساخت باید آباد کرد...،ما دستامون با هم دنیا می سازه اما بی سقف و بی دیوارو بی دروازه ....ما با هم هستیم و با هم می میریم...بپر با من بپر وقت پروازه...

بشوی اوراق اگر همدرد مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

امروز من غریبه نیستم... چون نیازم، نماز قلم بوده، نیازم تورو دیدن بوده، برا تو نوشتن بوده، از امروز فقط برا کسی می‌نویسم که قراره منو، وجود خسته‌مو، دستای محتاج‌مو بگیره تا از تو این پاییز به تاراج رفته به سمت کلبه سبز و بهاری خونه باغ خدا ببره... همین! ... امروز اومدم بگم دیگه هیچوقت حس غریبی نمی‌کنم چون گفته اند نیازمند در وطن خویش نیز غریب است...!

دلتنگ روزهای سرد فصل جدایی‌ام

آن شب برفی و سکوت تنهایی‌ام

با من نگو که خسته‌ام، گرفته‌ام، نه!

چون پرستو دلخوش روزهای آفتابی‌ام

با همه‌ی بی سروسامانی‌ام در به در

خنده‎‌های تو  و آن چشمه‌های بارانی‌ام

حالم نگرفته از روزگار رفته از دست، اما

دلتنگ فصل بهار پس از پائیز جدایی‌ام

دلتنگی اشک من از رود هم بیشتر است

چو موج خروشان در پی ساحل دریایی‌ام

سفر بی تو ندارد لذت لمس شن ساحل

در ساحل دریای تو، پی راهی برای رهایی‌ام

تو نگیر! ابر دلم، غم فردای من دلتنگ نخور

باز با همه‌ی پریشانی‌ام همدم غم تنهایی‌ام

امروز با بلبل، گل، شمع و پروانه عهد کردم

که همانم، عمری دلتنگ لحظه‌های بارانی‌ام

پی نوشت:

کاش می‌شد باز کوچک میشدم

لااقل یک روز کودک میشدم

کاش بی بی تو بودی پیش من

کاش تو هم بودی هم کیش من

به یاد آن شب‌ها و فال حافظ برگرد

ای یاد تو ماندگار نگو خداحافظ، برگرد

وقتی دلتنگ میشم، /مث رنگین کمون هزار رنگ میشم،/ وقتی کوچه‌ها نارفیق میشن،/ ساعت‌ها هم دقیق میشن،/ دنیا واسم از خونه‌مون کوچیکتره، /دلم میخواد داد بزنم قد هزار تا حنجره،/ دلم پر میزنه برا کتابچه‌ی تو طاقچه،/ شاید هم گلای یاس توی باغچه،/به یاد بی‌بی و سنگ صبور زدم فال،/ تا که شاید بشم رها ازین قیل و قال...:

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز

کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

"حافظ"

 

 

 

 

   + نوروز ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
    امضا نمی کنی؟ ()

‌خواستم از تو دم بزنم اما از غیرت باد دی نفسم گرفت

پاییز پر از دی و سردی بود، پرستو نبود، بی‌بی هم نبود...! ولی یکی بود هیچکی نبود،  غیر از خدا و آسمون من هیچکی نبود، واقعا هیچکی نبود...  تک و تنها... کاش بودی تو هم می‌دیدی تا باورت بشه، ولی

دیدی مرا و نگفتی به کجا می‌روم

در عجبم بی تو، سمت خدا می‌روم؟

سیر ندیدم و سیر ندیدی‌ام سنگ صبور

در آوار نگاه خسته‌ات پی نگاه می‌روم

سکوت زمزمه‌ی لب خشکیده‌ی من بود

در سکوت سرد، پی سرود صدا می‌روم

دستم بگیر و تنها مرا رها مکن در اینجا

غریبه نی‌ام، اما نمی‌گویی کجا می‌روم

با طوفان نگاهت آواره کردی شهر دلم

پی تعمیر دلم، از شهر شما می‌روم

خنده‌ات آشفته کرد خیال خام رقیبانم

فردا به کلاس، از حل این معما می‌روم

می‌روم اما نگو تو را بخیر ما را بسلامت

می‌روم سرت سلامت، پی دعا می‌روم

تو نگفتی بمان، نه گفتی برو، ولی من

در طلب نور خدا به دیدار شما می‌روم

خانه ات آباد ... آبادی‌ات کجاست؟...  آبادی ات آباد!...آبادی‌ام ویران... دیوانه‌ شدم... ویرانه‌ شدم... پی آبادی دل نمی‌آیی؟... بگو... بگو... آبادی‌ات کجاست؟... پیچ کوچه خسته...  خم چشم بسته...  خون دل خورده... عالم پر است از تو... کجایی؟ تو... ای خانه‌ات آباد.... آبادی ات کجاست؟.... رود هم خسته از راه دریا... تو باش... اگر نمی‌آیی... تو باش... اگر نمی‌خوانی... این خنجر تیز هر گز غلافش را نخواهد برید... نگو... نگو... ولی باش... تو شمع جان من پروانه صفت را با نگاهی چو نسیم سرد خاموش مکن...

سلام آسمون، سلام سنگ صبور، سلام همدم دلتنگی‌هام، سلام به تو که جلوه نور و سقف زمینی... سلام...!

امشب نبودی، ولی هوای اینجا گرفته بود، نبودی اینجا ببینی که شب هم دلش گرفته و تار شده بود مث دل من، ولی زمین سپید و سپید...مث دل پاک تو... آره برف اومد... شاید میخواست بگه بختتون سپید... دلتون روشن... مگه غیر اینه... ولی من از امروز نمی‌گم ...

ای کاش ثانیه ها به احترام تو توقف می‌کردند... ولی انگار این تپش قلب من بود، این لبان سرد من بود که از گرمی نگاه تو ایستاد... ای کاش نمی‌خندیدی... ای کاش گریه نبود... ای کاش عاشق نمی‌شدیم... ای کاش تا ابد ثانیه های وصال سکوت میکردند، توقف می کردند، نه لبان سرد و بی روح من، نه قلب درد دیده من ... چرا... چرا آنجا که حس غریبی نکردم ... غریبه شدم با سکوت! اما تو بودی... . من فهمیده بودم... اما تو بودی... سکوتم از برای نشکستن حرمت تو بود... باور نمی‌کنی مرا! که نگفته هایم، درد دلهایم، سکوتم، جای پای قدم هایم، تمام وجودم  گرم و سر شار از دوستت دارم بود... چه می‌شود مرا! چه می‌شود دل را...! ای کاش آبرویم را نریزد دل... جانم تو، نفسم تو، آرمانم تو، کجایی؟ یگانه معبودم خداست، بیا یگانه شویم بیا تا با خدا شویم... بیا که نوبت عاشقی ما در رسید...

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.....!

 

 

 

   + نوروز ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸
    امضا نمی کنی؟ ()

چترای سیاه تو بارون

روزگار ما پر از حیله پر از فریب

قصه‌ی اون پنیره و روباه غریبه

زندگی تلخ اینجا به کام گلدون

انگاری باغچه ندیده رنگ بارون

کوچه‌های شهر ما خیلی شلوغه

آدماش میگن مجنون و لیلی دروغه

سخته والا زندگی واسه گل شقایق

اینجا آرزو شده نشستن توی قایق

دل آسمون شهر ما گرفته، پر دوده

قلب شمعدونی‌های خونه‌مون کبوده

جمعه‌ها شعار میدن عصر امام زمونه

اما دلشون مث چترای سیاه تو بارونه

می‌گن آزادی! ولی اینجا قفسا پر پرنده

می‌گن عصر شادی! اما لبا بدون خنده

چشای یه عده، تو شهر ما غرق خونه

نه کسی اینجا درد بچه یتیم‌رو نمیدونه

پشت پرچین دل همکلاسی‌ها پر سواله

اما حیف که پر زدن تو این شلوغیا مهاله

چیکارش میشه کرد!؟ عصر آهن پر درده

 هوای دل آدما، همش ابری و سرده

کاش که اون روز برسه، غریب نباشه

 تو شهر ما هم پر آدمای دلفریب نباشه

الهی بیاد از راه دور، مژده‌ی بارون بیاره

با خودش مهربونی، نه گنج قارون بیاره

یه روز می‌فهمیم که دیگه خیلی دیره

اونروز خدا هم از بنده‌هاش سیر سیره

الهی زنده بمونیم، تک و تنها، واسه فردا

گفته به ما، که اون میاد یه روز تا لب دریا

پشت پرچین دل ما هم پر سواله

اما  پر زدن تو این شلوغیا مهاله

روزگار ما پر از حیله پر از فریب

قصه‌ی اون پنیره و روباه غریبه

 

آقاجون کجایی؟ کی میایی؟ دلمون گرفت شاید این... نه!!!!!! آره تو ببخش اشتباه کردم... راستی سلام... آخ که من چقد گیجم... خوب دست خودم نیست دلم گرفته سینه ام تنگه، دنیا برام کوچیک شده... اونقده که حس میکنم دارم خفه میشم ... وای چه روزگار بدی شده... میدونم هستی... میدونم تو همین شهر دودی و شلوغ ما یه گوشه ای دست یه بچه یتیم زیر بارونو گرفتی بردی زیر چتر سفید دل خودت...  میدونم از همین کوچه بارها رد شدی... میدونم نیگامون کردی... ولی ما... خوب! بهمون می‌خندی... خوب خنده هم داره... آخه کسی که هست! کسی که ناظر روزگار ماست! کسیکه شب و روز به حال ما داره اشک می‌ریزه... کسیکه دلش برا ما می‌تپه...! کسیکه رسالتش موندن و بودنه...! انتظار اومدنش معنی نداره... اصلا چه فایده داره بشینی... هی دم از....!

خوب داریم این راه رو کج میریم... بازم خودت کمکمون کن دستمونو بگیر داره بیراه میریم... خوب این ماییم که باید درست بشیم... ولی حیف که غافل از خویشتن خویشیمو و هر آدینه اومدنتو فریاد می کنیم... عوض اینکه خودمونو اصلاح کنیم... نمیدونیم دنبال چی هستیم... نمیدونیم دنبال کی هستیم...

چرا! صدام گرفته... نفسم تو سینه سینگینه... تو بیداد کن... برامون دعا کن...

از طرف تنها کس روسیاه و راه نشین تو

التماس دعا

 

   + نوروز ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
    امضا نمی کنی؟ ()

تو اگر حکم کنی

آره بارون می‌اومد، خوب یادمه بارون می‌اومد، ولی زیر اون درخت بید نگفتی که بارون بوده یا اشک چشات، آره خوب یادمه بارون می‌اومد، ولی اون گونه‌های خیست میاد هر شب به رویام، آره بارون می‌اومد... ولی حتی اونروز هم نتونستم بپرسم که بارون بوده یا اشک چشات...!

آموخت مرا او، تا نگیرم خرده از روزگار

نباشم لحظه‌ای را غافل از یاد کردگار

ولی انگار از غم ما به تنگ آمده بود

رفت تا بگیرد آرام، تا نگردد فاش اسرار

کجاست؟،خنده‌های پاک و ناب لحظه‌ها

کجاست؟سنگ صبور کودکی، تو نگه دار

دوباره بیا که دلتنگ غزلخوانی مستانه‌ام

تو که از جان و دل، می‌بری جان به نثار

من تنها، امروز آزرده‌ی این بخت نگونم

 تو اگر حکم کنی، شود این بخت بیدار

از آشفتگی شعر من امشب، تو دریاب

که چرا نیست روی روز و نظم در اشعار

 

سلام، کاش نیگام میکردی، کاش مث قبل با هم می‌رفتیم خونه باغ، نمیدونی چقد هوای باغ گرفته بود وقتی تنها رفتم اونجا... ولی امان از دست روزگار، کاری نمیشه کرد الا دیدن این بیدادگری، انگاری هر چی غمه میخواد خودشو بچسبونه به این دل تنگ و کوچیک ما، خوب مگه من کی‌ام! بابا منم آدمم خوب تو اگه بودی دلت نمی‌گرفت...؟! خوب سخته وقتی صداتو نشنوم، خیلی سخته که بدون خداحافظی برگردی غربت... خوب من مث تو نیستم تو خیلی دلت بزرگه، برام دعا کن... دعا کن خوب بشیم خوب بمونیم تا ما هم بزرگ شیم ... دلمون دریا شه...

ای کاش بیدار بودی! ... یادمه این آخرین بار که اومدم فقط سلامت رو شنیدم و دیگه هیچ... تورو خدا اینجوری نرو! بذار یه بار دیگه بشینیم دور همون کرسی قدیمی... کلی باهات حرف دارم.... زمستون نزدیکه... تورو خدا نذار دلمون بشکنه... نذار سردی دی افسردمون کنه... خوب منم سپردمت دست خدا ... هر چی حکم اون باشه... بهترینه... حرفی نیست... می‌خندم! چون تو آموختی مرا...

ولی هنوزم فکری زمزمه‌ی این رباعی باباطاهرم که تکرارش میکردی!!!!!:

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

ازوپرسم که این چین‌است‌و آن چون

یکی را می‌دهی صد ناز و نعمت

یکی را نان جو،  آلوده در خون

خوب یه روز می‌فهمم ولی خدا کنه دیر نشده باشه اون روز...!

خدارو چه دیدی شاید که موندم شاید بمونیم زیر بارون، شاید دلمون وا شه، خدارو چه دیدی شاید این روزگار سر بیاد، خدارو چه دیدی... ولی از فراموشی حرف نزن... اگه من بی قرارم... قرارم در خندیدن توست... تو بخند...

صدایم در نمی‌آید... صدایت کو؟!

 تو فریاد کن... تو بیداد کن...

التماس دعا

 

   + نوروز ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
    امضا نمی کنی؟ ()